عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

محمد جان روزت مبارک...

    محمد عزیزم ، روزهای با تو بودن قشنگ ترین روزهای خداست. همسر عزیزم، روزت مبارک...   ایشالاه سالیان سال، سایه ات بالا سر من و دخترمون باشه ...                            این هم یک پیام تبریک از طرف سارینا جونم که با حضورش نام پدر برات رقم خورده: بهترین پدر دنیا ، بابای خودمه... بابا محمد روزت مبارک.                              بابا محمد باید ما رو ...
15 خرداد 1391

شب لیله الرغائب (شب آرزوها)

  حدیث قدسى: ماه (رجب)، ماه من ، بنده، بنده من ، و رحمت ، رحمت من است ؛ هر که در این ماه مرا بخواند ، اجابتش کنم و هر که حاجت آورَد ، عطایش کنم .   حلول ماه مبارک رجب، مبارک باد.   دختر گلم، الان که این مطلب رو دارم برات می نویسم، تقریبا ساعت ٢ نصفه شب هست و شب لیله الرغائب ..... شب لیله الرغائب شبی هست که توی اون شب بنده های خدا آرزوهایی رو که دارند از خدای خودشون می خواهند و چنین شبی فرشته های خداوند مامور هستند که خواسته های بنده ها رو به آسمون ها ببرن...     عزیز دلم، خدا رو شکر با توجه به اینکه دختر صبوری هستی، تونستم برای اولین بار روز اول و ...
5 خرداد 1391

دهمین مرواریدت هم جونه زده...

دخترم، روز 27 اردیبهشت که خونه بابا جونی شون بودیم و شما در حال بازی با مه یاس بودی... اومدی و خودت رو انداختی توی بغلم که شیر بهت بدم، اول 2 تا ماچ گنده ازت گرفتم و بعد یک نگاه سطحی به دهنت انداختم و خبری از دندون جدید نبود ... نمی دونم که چی شد و کنجکاوی ام زیاد شد و دستم رو روی لثه های عقبی کشیدم، بله............... دهمین دندونت رو زیر انگشتام حس کردم. مبارکت باشه... ماشالاه دیگه تعداد دندونات از مرز 2 رقمی هم گذشت... بنابراین اولین دندون دو رقمی سارینا جون، روز 27 اردیبهشت بود. این هم به اولین های سارینا اضافه شد!!!   الان که این مطلب رو می نویسم اول خرداد ماه است و تولد سینا جون........
1 خرداد 1391

یک سال و یک ماهه شدی...( 13 ماهگی ات فرخنده)

عزیزم، ٢٤ اردیبهشت وارد ١٣ ماهگی شدی و خدا رو شکر یک سالگی ات رو رد کردی و به امید خدا داری دومین سال زندگی ات رو سپری می کنی. عسل دل مامان و بابا.... سارینا جونم....     ماهگی ات فرخنده باد...     از مهر مادری شنیده بودم و از محبت بیدریغش ولی اکنون که آن را به چشم دیدم شاید به جنون نزدیکتر بدانمش تنها میدانم که تو فرزند من هستی و با تار و پود عشق   درجان من ریشه دواندی. زیباترینم: تا پایان عمر همراهت هستم       تو را به رخ تمام شقایق ها میکشم و میگویم :   تا گ...
1 خرداد 1391

مامان محدثه جون روزت مبارک...

دختر گلم، وقتی متوجه شدم که مامانی پست مربوط به روز مادر رو نوشته، از فرصت استفاده کردم و وقتی مامان محدثه مشغول کار توی آشپزخانه بود، من ( بابا محمد ) و سارینا جونم این متن رو از طرف پدر و دختر برای مامانی نوشتیم ... ایشالاه که خوشش بیاد. سارینا میگه: مامان جون روزت مبارک، می دونم که یک کمی فضول هستم ولی تو با صبری که داری، با من مدارا می کنی تا بزرگ بشم، ایشالاه وقتی که بزرگ شدم بتونم یک کمی از زحماتت رو جبران کنم... همان طور که تو مامان خوبی برام هستی، ایشالاه من هم بتونم دختر خوبی برای شما باشم...   بهترین مامان دنیا، روزت مبارک...     بابا مح...
29 ارديبهشت 1391

روز مادر مبارک...

    بر آینه ی جمال داور صلوات / بر آبروی آل پیمبر صلوات بر فاطمه ای که شد به شأنش نازل / از سوی خدا سوره کوثر صلوات ولادت حضرت فاطمه (س) بر تمام فرشته های زمینی مبارک باد...       روز مادر یعنی به تعداد همۀ روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر یعنی به تعداد همۀ روزهای آینده تو ،دلواپسی! روز مادر یعنی به تعداد آرامش همۀ خوابهای کودکانه تو، بیداری ! روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن….     &nbs...
28 ارديبهشت 1391

بدون شرح...

! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !                                                (وقتی خودت می دونی که داری فضولی می کنی،  لبخند و حالت لبهات مثل عکس بالا می شه...)   شما و بابایی که توی اتاقت بودی، ناگهان بابایی متوجه ات می شه که سریع من رو خبر کرد که شاهکار دخترم رو ببینم... مونده بودم چی بهت بگم؟؟؟؟   &nbs...
28 ارديبهشت 1391

16 اردیبهشت و فرشته کوچولویی به نام ترنم...

عزیزم، سارینا جونم، خلاصه با همه سختی که فاطمه جون کشید، خدا رو شکر دختر کوچولوش، ترنم خانوم صبح روز 16 اردیبهشت سال 1391 پاهای کوچولوش رو توی این دنیا گذاشت... تولد ترنم جون مبارک.... یک جورایی ترنم خانوم، هم بازی شما و مه یاس می شه...   عسل دلم به همراه بابایی محمد روز 21 اردیبهشت (با چند روز تاخیر) رفت گل فروشی:  برای تولد دوستش یک دسته گل خوشگل خرید و رفتیم خونه شون ... خیلی دخمل خوشگل و بامزه ای هست و شما تا چند دقیقه ای که او را می دیدی خیلی با تعجب بهش نگاه می کردی.   این عکس هم مربوط می شه به شما و مه یاس خانومی که 19 اردیبهشت  برای دیدن فاطمه جو...
27 ارديبهشت 1391

انواع فضولی ها....

صبح که من و شما توی خونه تنها هستیم و بابایی نیست... و حتی بعدازظهر که بابا محمد هست، به هیچ شکلی، هیچ گونه توجه ای به اتاقت و اسباب بازی هات نداری و اگه من یا بابایی همراهت بیایم تو اتاقت و با یکی از اسباب بازی هات بازی کنیم، شما هم یک کمی تمایل به بازی کردن رو نشون می دی و چند دقیقه ای سرگرم هستی... چند روز پیش تا وقتی که جلوت بودم، کلی روی تختت بازی کردی و سرگرم بودی و به محض اینکه چند دقیقه تنهات گذاشتم و بعد از مدتی به اتاقت برگشتم: بله، خانوم پاهاش رو از میله های تخت بیرون کرده بود و به خاطر همین کارهای خطرناکت هست که توی تختت تنهات نمی گذارم.       صبح ها که تنها هستیم و من کاری توی آشپزخانه ...
27 ارديبهشت 1391